♣ کافه دلتنگی ♣

وقتی قرار نیست برگردی... ♣

اینجا کافه دلتنگی است با تمام خوب و بد

 

اینجا فعلا ما 6 نفر هستیم لطفا برا نظر دادن

 برای هر نفر زیر پست های خودش اینکارو انجام بدید

از این به بعد هرکی دوست داشت میتونه تو این کافه نویسنده بشه به عنوان کافه چی

فقط کافیه نام خودتون و رمز مورد نظرتون رو بگید تا تایید کنم

  تمام دلنوشته های مسافر کافه به علت کپی بدون اجازه رمز دار شد

......................

کوک میزند دلم را بی وقفه
خواب را با قهوه
هیچ کس نفهمید


Cook makes my heart stop
Sleep with coffee
No one understood
+ نوشته شده در  ساعت 18  توسط ♣ مسافر کافه ♣  | 

منم آن قمار باز پاییزی

که میدانم روزی پاییز رو به زمستان خواهم باخت

 

دلنوشته خودم:علــــــ محمدی ـــــــی

+ نوشته شده در  ساعت 9  توسط ♣ مسافر کافه ♣  | 

......

..........

................

( فقط خدا )


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 1  توسط آلاله  | 

یک فراموش نشدنی ..


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 12  توسط آلاله  | 

گاهی راحت تر آن است که

با وجود اندوهی که درونتان موج میزند .

لبخند بزنید تا اینکه

بخواهید به همه عالم

علت غمگینی خود را

توضیح دهید.

+ نوشته شده در  ساعت 17  توسط آلاله  | 

 

دوستان یه خاطر مریضیم مجبورم یه مدت بیمارستان بستری باشم

منو ببخشید به خاطر همه چیز.

احتمالا دیگه قسمت نشه بیام نت.اینجا رو هم میزارم برا بقیه نویسنده ها. 

خداحافظ.

+ نوشته شده در  ساعت 12  توسط ♣ مسافر کافه ♣  | 

 

صدایم میزد : "گلم "!!

گلی بودم در باغچه ی دلش. اما

 او باغبان عاشقی نبود

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 22  توسط آلاله  | 

امشب هم دلم شکست
نه به هوای ...

دلنوشته امشب خودم:علــــــ محمدی ـــــــی


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 3  توسط ♣ مسافر کافه ♣  | 

گاهی دلم میگیرد از محبت های بی حاصلم     

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 2  توسط آلاله  | 

مخاطب خاص دارد = همکلاسی

دلنوشته امروز خودم:علــــــ محمدی ـــــــی

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 22  توسط ♣ مسافر کافه ♣  | 

آواز عاشقانه ی ما در گلو شکست

حق با سکوت بود.صدا در گلو شکست 

دیگر دلم هوای سرودن نمیکند

تنها بهانه ی دل ما در گلو شکست

سربسته ماند بغض گره خورده در دلم 

......

 

+ نوشته شده در  ساعت 16  توسط آلاله  | 

از زندگی بریدم

 .

 

لیوان چایی روی میز در انتظار یک بوسه است
 نه تو می آیی و نه او گرم می ماند
چه گناهی دارد سماوری که داغ دیده است

.

 

 

عکسم ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 0  توسط ♣ مسافر کافه ♣ 

بانوی من
باز هم ...

نوشته خودم:علــــــ محمدی ـــــــی


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 14  توسط ♣ مسافر کافه ♣  | 

سنگ صبور قصه ها
دلم پر از غمه . همه از همه هم از خدا
هم از خودم . هم از خودم

دلنوشته خودم:علــــــ محمدی ـــــــی

 

+ نوشته شده در  ساعت 18  توسط ♣ مسافر کافه ♣  | 

 آهای کافه چی!

بعد از رفتنش

دیگر همه چیز  در این کافه،

 بوی تلخ سکون میدهد... 

الا ساعت های پر تلاطم روی دیوار ها...

میدانی چرا؟

ثانیه های تنهاییم را جار میزنند!

 

دلنوشته مهتاب

+ نوشته شده در  ساعت 22  توسط مهتاب  | 

چند ثانیه سکوووووووووووت

به یاد همه ی کسانی که میروند اما رد پاهایشان در دل برفی ما میماند

کسانی که ما را از یاد برده اند هنوز از دور برایشان دست تکان میدهیمو میگویم :

به امید دیدار 

+ نوشته شده در  ساعت 20  توسط آلاله  | 

هنوز هم هر شب
از کنار آن اتاقک تنهایی که اسمش را کافه گذاشته ای رد میشوم...
 و هنوز آن بوی تلخ و دوست داشتنی

قهوه های همیشگی اش را حس میکنم...
اما...

داخل نمیروم...
بوی نبودنت را میدهد!!

 

دلنوشته مهتاب

+ نوشته شده در  ساعت 19  توسط مهتاب  | 

کافه چی....

قهوه!!!

باز هم قهوه...

تلخ تلخ...

ولی اینبار

سرد سرد!!
میخواهم سردی این زندگی را با تمام وجود لمس کنم...
تلخیه تنها کافی نیست...
این روز ها

هوای تابستان هم سرد است!!!

 

 دلنوشتهٌ مهتاب

+ نوشته شده در  ساعت 15  توسط مهتاب  | 

 

چه عذاب آور است این همه خاطرات شیرینت.
اما من دگر...

 

دلنوشته امروز خودم:علــــــ محمدی ـــــــی

 

پی نوشت: به علت کپی دلنوشت هایم بدون اجازه از الان تمامی دلنوشته های من رمز دار می باشد . پس تا میتونی کپی کن دوست من

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 11  توسط ♣ مسافر کافه ♣  | 

وای که چه دلم هوای زمستان به سرش زده...

هوای آن شب های برفی پر از سکوت...

آن خیابان های خلوت و تاریک و سرد...

و آن کافه ی همیشگی سر خیابان...

یک فنجان قهوه ی داغ داغ

تلخ تلخ...

حتی دیگر کافه چی هم میداند...

همان همیشگی است...داغ....و تلخ!!!

 

دلنوشته مهتاب

+ نوشته شده در  ساعت 18  توسط مهتاب  | 

من دوستی دارم که برایم بس مهم است.

اما حیف که او خود نمیداند.

اما نتوانستم در کنارش بمانم.نتوانستم برایش مرحمی باشم.برایش هیچ کار نکردم.

دلیلش این وجدان لعنتی بود........

در کنار هر کس که می مانم آنقدر تلنگر میزند که دیگر بیخیال دوستیام میشمو باز در تنهاییم غرق میشوم

پس بدان که همیشه در یادم هستی

دل نوشته عروسک..

+ نوشته شده در  ساعت 0  توسط عروسک  | 

کافه چی میزهایت را بهم بریز
اینجا دگر ...


دلنوشته امروز خودم:علــــــ محمدی ـــــــی


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 7  توسط ♣ مسافر کافه ♣  | 

فکر کنم میتونم جهانم رو

به خاطر ...

 

دلنوشته امروز خودم:علــــــ محمدی ـــــــی


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 21  توسط ♣ مسافر کافه ♣  | 

چقدر زود عوض شدن آدما
اما چرا .....

 

دلنوشتــ خودم:علــــــ محمدی ـــــــی


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 22  توسط ♣ مسافر کافه ♣  | 

کافه چی مهربون منو بیرونم کرد...........
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 0  توسط عروسک  | 

آره فقط یه اشتباه ساده بود/ اونم تو اوج جوونی

 

ولی انگار اون یه اشتباه باید تا قیامت رو دوشم بمونه و خودشو جار بزنه

اشتباهی که..............

                               اما به خدا حفم نبود

دلنوشته امروز خودم:علــــــ محمدی ـــــــی


 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 19  توسط ♣ مسافر کافه ♣  | 

یکی بود که همه توجمعشون اونو یه جوری میدونستن.. ....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 19  توسط عروسک  | 

هر روز صب که بلند میشمو وشروع به آماده کردن قهوه میکنم باز داد مامان بلند میشه :

بازم قهوه؟

بازم بوی قهوه پیچید؟

 تو از قهوه خوردن خسته نشدی؟ از چشمت نرفت؟ آخرش از حال میری ها....

با خودم زیر لب میگم بزار تا از حال برم اما  تا آن روزی که بیاد وباهم قهوه مونو تموم کنیم منتظر میمونم.......

دل نوشته: عروسک..

+ نوشته شده در  ساعت 15  توسط عروسک  | 

ای سفیدی ...

ای پاکی...

ای دانه هایی که همیشه با سکوت و به آرامی روی زمین گرم مینشینی.

کی می آیی؟میدانی چندسال منتظر توام؟ میدانی چقد برایت دل تنگم؟

باهات کلی کار دارم.باهات خیلی حرفادارم...

رو دوشم خیلی سنگینی میکنن. منتظر توام تا شاید کمی از بار دوشم کم کنی...

 تا آن روز تحمل میکنم

پس در انتظارت چشم به پنجره دوخته ام.....


دل نوشته: عروسک..

+ نوشته شده در  ساعت 15  توسط عروسک  | 

مدتها بود از خونه بیرون نرفته بودم .

شاید 3 تا 4 ماهی می شد.

 هوا پاییزی بود نمیتونستم ازش دل بکنم.

 بی هوا تو خیابونا پرسه میزدم  .تو خیابونای خلوت پردرخت راه میرفتم و پامو زیر برگهای پاییزی میزدم.

 میخواستم اینقد ساکت  نباشن از خودشون صدایی در بیارن.

 وای که چقد من صدای خش خش برگها رو دوست دارم....

 اون همه برگی که زیر پای من بودن حس قشنگی بهم میداد.

 تواین فاصله تمام خاطراتم با توروهم مرور کردم.................


دل نوشته: عروسک..

+ نوشته شده در  ساعت 15  توسط عروسک  | 

مطالب قدیمی‌تر