X
تبلیغات
♣ کافه دلتنگی ♣

♣ کافه دلتنگی ♣

وقتی قرار نیست برگردی... ♣

این میز ثابته / This table Sabth

اینجا کافه دلتنگی است با تمام خوب و بد

اینجا فعلا ما چهار نفر هستیم لطفا برا نظر دادن

 برای هر نفر زیر پست های خودش اینکارو انجام بدید

از این به بعد هرکی دوست داشت میتونه تو این کافه نویسنده بشه به عنوان کافه چی

فقط کافیه نام خودتون و رمز مورد نظرتون رو بگید تا تایید کنم

......................

کوک میزند دلم را بی وقفه
خواب را با قهوه
هیچ کس نفهمید

Nostalgia cafe is here with all the good and bad

Everyone liked it then you can get authors as café bars, what

Can you tell me your name and password, just about anyone to get approval

......................

Cook makes my heart stop
Sleep with coffee
No one understood
[ ] [ 18 ] [ ♣ مسافر کافه ♣ ] [ ]

من جدید

کافه چی میزهایت را بهم بریز
اینجا دگر جای من نیست
من شادی را با خود به همراه دارم
دگر این من آن من نیستم
دلنوشته امروز خودم:علــــــ محمدی ـــــــی
[ ] [ 7 ] [ ♣ مسافر کافه ♣ ] [ ]

من می توانم

فکر کنم میتونم جهانم رو

به خاطر یه سری دلیل های

دیوونه کننده

بهم بریزم

دلنوشته امروز خودم:علــــــ محمدی ـــــــی

[ ] [ 21 ] [ ♣ مسافر کافه ♣ ] [ ]

تولدت مبارک

امروز سالگرد بدترین روز زندگیمه/درست وقتی که خودمو از تمام خوشی های دنیا با یه حماقت محروم کردم

اما درست تو همین روز باز سالگرد کسیه که واقعا واسمه من با بقیه فرق داره

یه همکلاسی

یه همکلاسی عکاسی که اینجا با اسم عروسک نویسندس

ساده و با تمام احساسم میگم

همکلاسی روز میلادت مبارک

[ ] [ 10 ] [ ♣ مسافر کافه ♣ ] [ ]

بی خیال همه دنیا

چقدر زود عوض شدن آدما
اما چرا من هنوزم همونیم که بودم
گمونم
یکی دو قرن نیاز به تنها بودن دارم واسه تغییر.

دلنوشته امروز خودم:علــــــ محمدی ـــــــی

[ ] [ 22 ] [ ♣ مسافر کافه ♣ ] [ ]

باز تنهایی ...

کافه چی مهربون منو بیرونم کرد...........
ادامه مطلب
[ ] [ 0 ] [ عروسک ] [ ]

فقط یک گناه بود/ تا به کی باید سوخت و تحقیر شد

آره فقط یه اشتباه ساده بود/ اونم تو اوج جوونی

ولی انگار اون یه اشتباه باید تا قیامت رو دوشم بمونه و خودشو جار بزنه

اشتباهی که..............

                               اما به خدا حفم نبود

دلنوشته امروز خودم:علــــــ محمدی ـــــــی


 


ادامه مطلب
[ ] [ 19 ] [ ♣ مسافر کافه ♣ ] [ ]

حماقت ....

یکی بود که همه توجمعشون اونو یه جوری میدونستن.. ....


ادامه مطلب
[ ] [ 19 ] [ عروسک ] [ ]

سماجت...

هر روز صب که بلند میشمو وشروع به آماده کردن قهوه میکنم باز داد مامان بلند میشه :

بازم قهوه؟

بازم بوی قهوه پیچید؟

 تو از قهوه خوردن خسته نشدی؟ از چشمت نرفت؟ آخرش از حال میری ها....

با خودم زیر لب میگم بزار تا از حال برم اما  تا آن روزی که بیاد وباهم قهوه مونو تموم کنیم منتظر میمونم.......

دل نوشته: عروسک..

[ ] [ 15 ] [ عروسک ] [ ]

برف...

ای سفیدی ...

ای پاکی...

ای دانه هایی که همیشه با سکوت و به آرامی روی زمین گرم مینشینی.

کی می آیی؟میدانی چندسال منتظر توام؟ میدانی چقد برایت دل تنگم؟

باهات کلی کار دارم.باهات خیلی حرفادارم...

رو دوشم خیلی سنگینی میکنن. منتظر توام تا شاید کمی از بار دوشم کم کنی...

 تا آن روز تحمل میکنم

پس در انتظارت چشم به پنجره دوخته ام.....


دل نوشته: عروسک..

[ ] [ 15 ] [ عروسک ] [ ]

پاییز...

مدتها بود از خونه بیرون نرفته بودم .

شاید 3 تا 4 ماهی می شد.

 هوا پاییزی بود نمیتونستم ازش دل بکنم.

 بی هوا تو خیابونا پرسه میزدم  .تو خیابونای خلوت پردرخت راه میرفتم و پامو زیر برگهای پاییزی میزدم.

 میخواستم اینقد ساکت  نباشن از خودشون صدایی در بیارن.

 وای که چقد من صدای خش خش برگها رو دوست دارم....

 اون همه برگی که زیر پای من بودن حس قشنگی بهم میداد.

 تواین فاصله تمام خاطراتم با توروهم مرور کردم.................


دل نوشته: عروسک..

[ ] [ 15 ] [ عروسک ] [ ]

قهوه اسپرسو...

 دوست داشتم تو یک روز سرد برفی از سرما بدو بدو بریم کافه

 قهوه ی اسپرسو داغ سفارش بدیم و برف بیرونو تماشا کنیم.

اونقد فنجون داغ باشه که دستای سردمو گرم کنه.

ولی تورفتی و من هیچ وقت نتونستم با تو به اون کافه برم...

 به خودم قول دادم هیچ وقت داخل اون کافه نرم...

حالا هر سال تو روزای برفی روبروی کافه می ایستم

کمی درنگ میکنم وتصویری رو میکشم که هچ وقت اتفاق نیفتاده......


دل نوشته: عروسک..

[ ] [ 10 ] [ عروسک ] [ ]

حسرت.....

هیچ وقت نشد با تو یک فنجان قهوه تلخ وداغ خورد............

دوست داشتم هر صبح خودم برایت آماده کنم..........

ولی چه کنم که تو نخواستی با من باشی...

ولی من به یادتو  روزی دو فنجان قهوه را آماده میکنم

وتنها یکی خورده می شود ودیگری هنوز در انتظار....


دل نوشته: عروسک..

[ ] [ 10 ] [ عروسک ] [ ]

دل تنگی....

با که بگویم؟ از کجا بگویم؟

از چه بگویم؟تاکی بگویم؟

خیلی تنهایم......نمیدانم کسی به تنهایی من پیدا می شود؟

وجودم سرشار از نا گفته هاست. به گمانم تا همیشه نا گفته بماند.

ولی نمیدانم تا به کی این دل طاقت این همه درد را دارد؟

جواب اشکهای شبهای تنهایی مرا که خواهد داد؟به گمانم چنان سوزناکن که الماس هم کم می آورد....


دل نوشته: عروسک..

[ ] [ 10 ] [ عروسک ] [ ]

سرنوشتی را که رقم خورد تا تصویر مرا تنها بکشد!!...

چقد سخته رو کلاس درس عکاسی

مخاطب خاص دارد = همکلاسی

دلنوشته امروز خودم:علــــــ محمدی ـــــــی


ادامه مطلب
[ ] [ 19 ] [ ♣ مسافر کافه ♣ ] [ ]

اولین شروع داستان Lovisa روزشمار 1

امروز Wednesday - 2013 18 December
 ساعت ۸:۳۹

بعد نوشیدن چای

چمدانش را بست
به هوای یک سفر
یک سفر که فقط من میدانم
چقدر تنهایی به بار خواهد آورد

پی نوشت: تنهایی که حاصل شروع داستان Lovisa شد

دلنوشتــ خودم:علــــــ محمدی ـــــــی


ادامه مطلب
[ ] [ 8 ] [ ♣ مسافر کافه ♣ ] [ ]

مشکوکـــــــــــ م ـــــــــــــــــ

احساسش را بر روی بومش طرح زد
   ساده و بی کلک بود
ولی احساس من را کی در ته فنجانهایم طرح زد
   که اینگونه مشکوکم
   به تمامی بوم هایی که طرحی از فنجان های قهوه را
    به سلطه کشیده اند

دلنوشتــ خودم:علــــــ محمدی ـــــــی

[ ] [ 18 ] [ ♣ مسافر کافه ♣ ] [ ]

چای مینوشم

نه دل بستم به چمدانم
و نه دل به جاده رفتن
فقط آسوده نشستم و چای مینوشم
  به یاد همه >توی< از دست رفته ام

دلنوشتــ خودم:علــــــ محمدی ـــــــی

[ ] [ 12 ] [ ♣ مسافر کافه ♣ ] [ ]

تلنگر

این بار نه دلم کافه میخواهد
و نه هم کمی از تو و خاطراتت
من فقط دلخوش این کامنت به درک که رفتیی هستم

که هیچ کس ننوشته در این کافه!

پی نوشت:کامنتی که شاید روزی کسی بنویسد

دلنوشتــ خودم:علــــــ محمدی ـــــــی

[ ] [ 12 ] [ ♣ مسافر کافه ♣ ] [ ]

بانوی کافه

بانوی کافه کجایی که ببینی
همیشه به یادت فنجان های داغ را سر کشیدم
درست مثل خودت
 ولی این بار میخواهم سرد بنوشم
باز هم مثل خودت
که با دلم سرد بودی

دلنوشتــ خودم:علــــــ محمدی ـــــــی

[ ] [ 0 ] [ ♣ مسافر کافه ♣ ] [ ]

قهوه

لبخند می زنمفنجانی از قهــــوه را

به قفل دهانم نزدیک می کنم

داغی دیواره ی فنجان

گرمای دستم می شود

لب باز میکنم

هـــــای نفسم را

بر فـنجان قـــــــهوه می ریزم

یادت هست

همیشه می گفتی

فنجان قهـــوه ای که از دستان من می گیری

طعم دیگری دارد

یـــــاد تـــو

شیرین است

دیگر قند نمی خواهم

چه لذتی دارد!

فنجـــان قــــهوه 
و

یــــــــاد تــــــو  .....


[ ] [ 12 ] [ عسل ] [ ]

میمیرم!!!

مرا با این بالش و این سه تا شکلات روی میزت راه می دهی؟

می شود وقتی می نویسی دست چپت توی دست من باشد؟

اگر خوابم برد موقع رفتن جا نگذاری مرا روی میز کافه !

از دلتنگیت می میرم

[ ] [ 12 ] [ عسل ] [ ]

بانو کافه 2

روی میز کافه بانو کافه نوشت: ...

 

پی نوشت: رمز داره بی خیال شو



ادامه مطلب
[ ] [ 10 ] [ ♣ مسافر کافه ♣ ] [ ]

بانوی کافه 1

روی میز کافه بانوی کافه نوشت: ...

 

پی نوشت: رمز داره بی خیال شو


ادامه مطلب
[ ] [ 19 ] [ ♣ مسافر کافه ♣ ] [ ]

تلخ‎

خدايا امروز را مهمان من باش،
به يك قهوه تلخ‎
‎وقتش رسيده،طعم دنيايت را بداني

[ ] [ 9 ] [ ♣ مسافر کافه ♣ ] [ ]

باز هم پاییز.و یه دیالوگ ساده من با خودم

من: این بار تو اولین روز پاییزی . تو فصل ریختن برگ ها

درست روی میز همیشگی کافه دلتنگی

به خودم میگم : هی ، تولدت مبارک

خودم:  مرسی.

[ ] [ 19 ] [ ♣ مسافر کافه ♣ ] [ ]

لحظه آخر

کافه چی
تحمل میکنم تلخی قهوه هایت را
اما دیگر تحمل تلخی نبودن هایش را ندارم
کمی شکر مهمانم کن این لحظه آخر را

دلنوشتــ خودم:علــــــ محمدی ـــــــی

[ ] [ 1 ] [ ♣ مسافر کافه ♣ ] [ ]

خاطره تلخ

به تلخی یک فنجان قهوه داغ
بدون شکر
تلخ تلخ است خاطره های شیرینت

دلنوشتــ خودم:علــــــ محمدی ـــــــی

[ ] [ 1 ] [ ♣ مسافر کافه ♣ ] [ ]

تلخ تلخ

تنهای تنهای نشسته ام
رو به کافه ای
که سهم من و تو از میزهایش
یک خاطره تلخ است

دلنوشتــ خودم:علــــــ محمدی ـــــــی

[ ] [ 1 ] [ ♣ مسافر کافه ♣ ] [ ]

یک فنجان قهوه

بارها گفته بودی یک فنجان قهوه
مهمانت میکنم
اما نیستی که ببینی
این منم که هر روز نبودنهایت را
یک فنجان قهوه مهمان می کنم

دلنوشتــ خودم:علــــــ محمدی ـــــــی

[ ] [ 14 ] [ ♣ مسافر کافه ♣ ] [ ]